تبليغاتX
براده های یک ذهن
به دلیل بی حسی:

 

 

شاد زی...

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/04/04ساعت توسط براده |


به قول حسین پناهی :

آره که دنیا ارث بابامه!

خب بقیشو یادم رفت...

اصلا" حوصله نوشتن ندارم...

آره...

همینی که هست!

پ.ن.۱: امتحان حرفه رو بد دادم

پ.ن.۲:عطیه دوستم پیشمه.(دوسش دارم)

پ.ن.۳:بسه دیگه!

...

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/03/20ساعت توسط براده |


یه هفته اس که دارم سعی میکنم که با دوربین از خدا عکس بگیرم

ولی نمیتونم.

نمیدونم چرا پیداش نمیکنم که ازش عکس بگیرم؟!

مگه این خدا چه قدر دوره که با دوربین هم دیده نمیشه؟!

به مامانم میگم :

ـ میخوام ازش عکس بگیرم

ـ از کی؟

ـ خدا

ـاستغفرا...

ـ چی؟ نفهمیدم چی گفتی!

ـ...

ـ مامان!...

مامانم بد نگام میکنه....

خب حتما" نمیخواد دست به دوربینش بزنم!

...

ای بابا... اینقدر خدا پیداش نشد از عکسای حضرت محمد عکس گرفتم!

...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/02/30ساعت توسط براده |


چه ایمن است حتی زندان

برای مرد نا آرام!

چه آسوده می خوابند جان های

تبهکاران در بند!

تنها صاحبان وجدان از وجدان رنج می برند!

دیری در بند نشست

این گریز پا!

دیری می هراسید

از زندانبان چوب به دست!

اکنون هراسان راه خویش را می رود:

هر چیز او را به سکندری می افکند

حتی سایه یک چوب دست...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/02/23ساعت توسط براده |


در پس پنجره امید چیزی جز آتی نا معلوم نیست...

در پس دیوار بلند دیانت نیز چیزی جز خدا نیست...

دیوارها پنجره دارند اما گویی این چیزی جز خشت سرد نیست...

چیزی جز خشت سرد نیست این دیوار که خدایی در پس آن نشسته

او که دیوارش خالیست نوید پنجره ای آبی دارد...

پس چشمها بسته شدند تا تا پنجره را باور کنند

و خدای در پس دیوارش را...

و اینگونه بود که ایمان آوردیم به آنچه که تنها مجسمش کردیم...

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/02/16ساعت توسط براده |


من تنها سه حرفی بیش نیستم...

و شاید همانی باشم که گویی اینجا نیست...

و در تنهایی خویش گام بر می دارم.

با سکوتی وصف نشدنی

که از انتهای کائنات اوج می گیرد...

و با شادی کودکانه ای که آرامش ندارد خواهم خندید...


+ نوشته شده در دوشنبه 1387/02/09ساعت توسط براده |


باورم کن . من هنوز مترسک باغ جنونم...

عمریه مسافری و من هنوز غرق سکونم...

خیلی سخته که بدونم نمی خوام اینجا بمونم

داغ میوه های نارس آتیش انداخته به جونم

دست تقدیر تو رو برده...سرنوشتمو می دونم...

تو می دونی جون باغ و باغبون بسته به جونم...

اون کلاغی که میگفتی اومده چشمامو برده

دکمه های پیرهنتو به تن جاده سپرده...

دیگه این دل گله ها مرهم تنهایی من نیست

دل نبستن و نرفتن دیگه دریایی شدن نیست

تو بدون باز تو سرم رویای پوشالی زیاده...

رسم زندگی همینه : گاهی سخته گاهی ساده... 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/02/02ساعت توسط براده |


 امروز بارون اومد.

 فوق العاده بود...از کلاس اومدم بیرون و زیر بارون رفتم

 سرم رو بالا گرفتم . سردی آب بارون رو حس کردم...

 خیس خیس شدم.و صورتم خدا رو حس کرد.

 گرماشو حس کردم اما خودش مثل خورشیدش پشت

 ابرا قایم شده بود.(مهم نیس چون عادتشه!)

بوی خاک به مشامم خورد ...

یاد روز تولدم افتادم...

همون روزی که خاکها منو تشکیل دادند...

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/01/26ساعت توسط براده |


بعد از چند وقت دارم آپلود می کنم...(احساس خوشایندیه!)

تنها مشکل اینه که نمیدونم چی بنویسم!

از براده های این ذهن مشوش؟یا از آدمک توی آیینه؟(که هیچ کدومشون

مهم نیستن!)

فقط مینویسم که دلم واسه سروش ـ برادرم ـ خیلی تنگ شده...چند روزیه

که پیشم نیس...دیشب هم واسه همین روی ویلونسلم کلی اشک ریختم...

که البته اینهم مهم نیس!

...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/01/19ساعت توسط براده |


ای داد بر من...

بی نفس زندگی...بی جنازه گور...بی براده بلاگ...

زندگی داره میسازه. براده هام هم که پرید...زندگی هم که مثل همیشه :

یکنواخت ...در عین حال با فراز و نشیب...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/08/03ساعت توسط براده |