مرا چهارده بار به دور خورشید گردانده .
با کثافتهایی مرا انباشته ساخته و صدای زجه های مرا هیچ کس نمیشنود
سیاهی بازگشته است تا درونم طنین افکن شود.
سیاهی باز گشته است تا مرا به سپیدی های درونش ببرد:
اوست که میشنود مرا...
سیاهی :
همان فریاد رسیست که سالها به انتظارش بودم
یکدست . پاک . صمیمی.میرهاند از کثافتها و امثالش.
و میخواند مرا به سوی دستانش...
...اشکهای گرمشان پس از من همچون دستهایی عاری از حرارت مرا به سوی خود میکشند...
آنها میکشند مرا در آنروز که میلاد دوباره ی خویش را جشن میگیرم...
در این هنگام است که آشفتگیها از آن من میشوند...
و من روحی هستم درعذاب...
خدا می خوام ببینمت چرا حقشو ندارم ؟
من بازهم باختم ...
و تو هیچ تاسفی و هیچ تعهدی برای من نداشتی.
نه معجزه ای . نه میلادی . نه عشقی ...
پس کی ایمانم به تو رو ثابت کنم ؟
من بازهم باختم ...
و تو هیچ ارفاقی به من نکردی ...
نه معجزه ای . نه میلادی . نه عشقی ...
پس کی بودنت رو ثابت کنم ؟...
بیت اول:مرسی از رضا نظری
۱۳۷۳ :یادم نمی یاد
۱۳۷۴ : ...
۱۳۷۵ : ...
۱۳۷۶ :با دوستام (سجاد و مژده و محمد و محمد) سیب زمینی اتیشی خوردیم...عجب سیب زمینیی بود ...
۱۳۷۷ :رفتم مهد کودک...
۱۳۷۸ : کلاس اولی...
۱۳۷۹ :اسباب کشی داشتیم و من مدرسم رو عوض کردم.
۱۳۸۰ : مثل بقیه سالها مزخرف
۱۳۸۱ :از ۹ سالگی خوشم نمی یاد چون باید روسری سرم کنم
۱۳۸۲ :...
۱۳۸۳ : ...
۱۳۸۴ :خواهرم ازدواج کرد و من تنها تر شدم
۱۳۸۵ :گند ترین سال زندگیم...
۱۳۸۶ :از یکی خوشم میاد (تنها کسی که از اول دوسش داشتم) : س.ط.م
کلا امسال خیلی مسخرس...
کی میگه بدون عشق نمی شه زندکی کرد؟
کی میگه بودن یا نبودن مسئله ی مهم زندگی اینه؟
باور نکن ...
همه ی شقایقا پرپر شدن و ما هنوز هستیم...
هیچ عشقی روی زمین نمونده و همه از عاطفه تهی هستیم وما هنوز زنده هستیم...
خیلی ها هستن و خیلی ها نیستن و برای هیچ کس مهم نیست...
در واقع هیچ چیز مهم نیست.
and natting else matters
گوش کن...
می شنوی صدای اندوهم را ؟
می شنوی صدای بغضم را که با کوچکترین ضربه ای خواهد ترکید ؟
باید گریست برای شاخه های تکیده
باید فریاد زد به حال شقایق پرپرشده
باید اشک ریخت با دیدن پروانه ی سوخته
باید گریست برای چشم انتظاری عاشقان.
پنجره ها خالیست...
هوا تنهاست...
ستاره سرگردان است...
خورشید گریان است...
پس محبت کجاست ؟ ... همش همین و بس...
هیچ توضیحی ندارم که بدم . این اولین وبلاگ منه و اینه اولین نوشته من . برام مهم نیست که خوشتون بیاد یا نه ولی ادب حکم میکنه که آرزو کنم خوشتون بیاد .
انسانیت میگه اول از کسی بنویسم که بهش می گن خدا . اسمشو اول نمی گم وفقط دربارش می نویسم . برام اهمیت نداره که بهش ایمان دارین یا نه .یا اینکه فکر می کنین خدا چطور هست ...کتابهایی پیچیده در مخمل سبز ایمان یاد آور آن می شوند که کسی مارا می نگرد . می فهمیم اما انگار که توهمی بیش نبوده و خویش را به حضر سفیهی دعوت می کنیم . اگر ما انسانیم پس دگر خرم خلقت چیست ؟ پس دگر اشرف مخلوقات را چه معنا که مانده ایم بی سود زاین فضایل ؟ یا ما انسانیم یا انسان نبوده ایم . یا مثال هایی که برایمان زده اند دروغ بود یا مثالها صحیح و زندگانی ما غلط . یا زیستن در خانه های بالا - چه فرق دارد خانه های پایین - (بالا زفخر و پایین زقفر )مارا باز داشت یا چشمان ما این نعمت های گرانقدر رنگ این کتابها را نادیده گرفت . رنگ خدایی این کتابها ... خدا ... انچه پرسش را برانگیزد یا انکه پرسش را برانگیزد ... که تا منطق چه گوید... اما جنگیدن با منطق جنگ با رویاهاست : آنچه بدقت با منطق سازگار است هیچگاه در واقعیت رخ نمی دهد...
از ادبی حرف حرف زدن میام بیرون . اصل مطلب خداست . آیا واقعا تو آسمونهاست ؟ یا نه زمینیه ؟
صدامو همه دارین؟


