اما این گریه ها آخرین اشکهایت نخواهد بود...
دوباره شیون و زاری درمراسمت بلند خواهد شد
و صدای مرثیه هایت دوباره و چند باره
به گوش خواهد رسید...

پ.ن.۱:دیشب یه عالمه جلو اینه خندیدم...
پ.ن.۲:لعنت به این م...که هرکی هرکی رو به اسم اراز...میزنه...
به خودم.
به تو.
به این.
به اون.
به دنیا.
اما تنها چیزی که خندم رو بهم برگردوند
خودم بودم.
نه تو
نه این
نه اون
نه دنیا
هیچ کدوم بهم نخندیدید...
منم از این به بعد جلو آینه میخندم...
نه تو
نه این
نه اون
نه دنیا
حق ندارید بهم حتی نگاه کنید!...
ممنوع.ممنوع.ممنوع.ممنوع.ممنوع.ممنوع.ممنوع.ممنوع...
گنجشکهای مرده ! بهاران دروغ بود...
از ارتفاع خشک درختان کلاغها
فریاد میکشند که باران دروغ بود...
گمراه اگر شدیم به تدبیر خود شدیم
اینها که بسته ایم به شیطان دروغ بود...
یا ما نهال خرم خلقت نبوده ایم
یا وعده های شوکت انسان دروغ بود...
گردی که داشت دامن صحرا فرو نشست
یعنی دروغ بود سواران...دروغ بود...
بیهوده انتظار چه میکشید؟!
افسانه بود رستم دستان!...دروغ بود...
۱۵...
۱۶...
۱۷...
...
اینهاست خوشبختی من...
۱۸...
اینهاست روزهای خوشی من...
۱۹...
اینهاست براده های ذهن من...
که از حرفهای این و اون ذهن یکپارچه ی من به براده مبدل شده...
۲۰...
فرش شده ی چسبهایی که هیچوقت براده های ذهنم رو بهم نچسبوند...
...
...
...
حالا که رسید به ۱۰۰ تا من برای خودم مینوسم از ۳۰۰ هزارتا تیکه از براده های ذهنم...
پس برام بخون...
اينجا تنها چيزي که رعايت ميشود سکوت است...
سکوت:
سکوتي که سهمگين تر است از عدالت...
عدالت:
عدالتي که هيچ بويي از آن نبرده ايم اما خوب ميدانيم که چيست ... قصه ها ازش شنيده ايم...
اينجا هيچ قانوني نميشکند...چون ديگر انساني اينجا نيست...
اينجا حتي خدايي نيست تا قانون گذار باشد...
او نيز اينجا را ترک کرده و سوي دگري گام بر ميدارد...
اما نگاهش اينجاست...
اينجا فقط منم و تنهايي خودم ...
اينجا فقط منم منم منم منم منم...
اينجا بهشت من...
ورود ممنوع!


