تبليغاتX
براده های یک ذهن
 امروز بارون اومد.

 فوق العاده بود...از کلاس اومدم بیرون و زیر بارون رفتم

 سرم رو بالا گرفتم . سردی آب بارون رو حس کردم...

 خیس خیس شدم.و صورتم خدا رو حس کرد.

 گرماشو حس کردم اما خودش مثل خورشیدش پشت

 ابرا قایم شده بود.(مهم نیس چون عادتشه!)

بوی خاک به مشامم خورد ...

یاد روز تولدم افتادم...

همون روزی که خاکها منو تشکیل دادند...

+ نوشته شده در ساعت 13 توسط براده |


بعد از چند وقت دارم آپلود می کنم...(احساس خوشایندیه!)

تنها مشکل اینه که نمیدونم چی بنویسم!

از براده های این ذهن مشوش؟یا از آدمک توی آیینه؟(که هیچ کدومشون

مهم نیستن!)

فقط مینویسم که دلم واسه سروش ـ برادرم ـ خیلی تنگ شده...چند روزیه

که پیشم نیس...دیشب هم واسه همین روی ویلونسلم کلی اشک ریختم...

که البته اینهم مهم نیس!

...

 

+ نوشته شده در ساعت 19 توسط براده |