تبليغاتX
براده های یک ذهن
یه هفته اس که دارم سعی میکنم که با دوربین از خدا عکس بگیرم

ولی نمیتونم.

نمیدونم چرا پیداش نمیکنم که ازش عکس بگیرم؟!

مگه این خدا چه قدر دوره که با دوربین هم دیده نمیشه؟!

به مامانم میگم :

ـ میخوام ازش عکس بگیرم

ـ از کی؟

ـ خدا

ـاستغفرا...

ـ چی؟ نفهمیدم چی گفتی!

ـ...

ـ مامان!...

مامانم بد نگام میکنه....

خب حتما" نمیخواد دست به دوربینش بزنم!

...

ای بابا... اینقدر خدا پیداش نشد از عکسای حضرت محمد عکس گرفتم!

...

 

+ نوشته شده در ساعت 21 توسط براده |


چه ایمن است حتی زندان

برای مرد نا آرام!

چه آسوده می خوابند جان های

تبهکاران در بند!

تنها صاحبان وجدان از وجدان رنج می برند!

دیری در بند نشست

این گریز پا!

دیری می هراسید

از زندانبان چوب به دست!

اکنون هراسان راه خویش را می رود:

هر چیز او را به سکندری می افکند

حتی سایه یک چوب دست...

 

+ نوشته شده در ساعت 15 توسط براده |


در پس پنجره امید چیزی جز آتی نا معلوم نیست...

در پس دیوار بلند دیانت نیز چیزی جز خدا نیست...

دیوارها پنجره دارند اما گویی این چیزی جز خشت سرد نیست...

چیزی جز خشت سرد نیست این دیوار که خدایی در پس آن نشسته

او که دیوارش خالیست نوید پنجره ای آبی دارد...

پس چشمها بسته شدند تا تا پنجره را باور کنند

و خدای در پس دیوارش را...

و اینگونه بود که ایمان آوردیم به آنچه که تنها مجسمش کردیم...

+ نوشته شده در ساعت 18 توسط براده |


من تنها سه حرفی بیش نیستم...

و شاید همانی باشم که گویی اینجا نیست...

و در تنهایی خویش گام بر می دارم.

با سکوتی وصف نشدنی

که از انتهای کائنات اوج می گیرد...

و با شادی کودکانه ای که آرامش ندارد خواهم خندید...


+ نوشته شده در ساعت 17 توسط براده |


باورم کن . من هنوز مترسک باغ جنونم...

عمریه مسافری و من هنوز غرق سکونم...

خیلی سخته که بدونم نمی خوام اینجا بمونم

داغ میوه های نارس آتیش انداخته به جونم

دست تقدیر تو رو برده...سرنوشتمو می دونم...

تو می دونی جون باغ و باغبون بسته به جونم...

اون کلاغی که میگفتی اومده چشمامو برده

دکمه های پیرهنتو به تن جاده سپرده...

دیگه این دل گله ها مرهم تنهایی من نیست

دل نبستن و نرفتن دیگه دریایی شدن نیست

تو بدون باز تو سرم رویای پوشالی زیاده...

رسم زندگی همینه : گاهی سخته گاهی ساده... 

+ نوشته شده در ساعت 19 توسط براده |