این بلاگ مدام تعطیل و سپس بروز میشود!(شما ببخشید)
در مورد این پست باید بگویم که اگر قصد استعمال یا نقل این مطلب را در جایی
دارید ،
ذکر نام نویسنده (که بنده باشم) ـ و اگر میل داشتید آدرس بلاگ ـ ضروری است.
به یاد دارم شبی را که آن رو سیاه زیبا،
بر تاغچه پنجره خانه مادر مادرم نشست . و در آن هنگام بود که مادر بزرگ ناگهان
خاموش شد... و زانپس ، دگر لب به قصه گویی نگشود. آن زیبا پرنده روسیاه نیز
در حیاط خانه مادر بزرگ سرگردان ماند.
مادر بزرگ دگر هیچزمان قصه نگفت تا شاید ، با قصه های نگفته و به سر
نرسیده ، کلاغ راه خانه اش را در پیش گیرد. میگفت کلاغ خبر چین است
و شوم . اما خبر نداشت و غافل بود از اینکه کلاغ ، پیش از به سر رسیدن
قصه خانه اش را یافته بود... او در همانجا سکونت دارد که قصه گو!
و خبر شومی انسانها را به مادر بزرگ میدهد
و سنگینی قدمهای با ابهت کلاغ ، بر خانه میماند...
نوشته شده در زمستان ۱۳۸۷ خورشیدی توسط س.براده.مغانی

